الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)

125

مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)

عيسى وارد شديم و زوجهء او ام سيف ، دايهء ابراهيم - عليه السلام - فرزند رسول خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - بود . آن حضرت ابراهيم را مىبوسيد و بر سينه مىچسبانيد . پس از آن بار ديگر بر او وارد شد و ابراهيم در حالت احتضار بود و اشك از ديدگان آن حضرت فرو مىريخت . عبد الرحمن بن عوف به حضرت عرض كرد كه اى پيغمبر خداى ! تو نيز بر فرزند خود گريه مىكنى ؟ فرمود : « يا ابن عوف انها رحمة » : « به درستى كه اين گريه نرمى دل است » و باز گريست و فرمود : « العين تدمع ، و القلب يحزن ، و لا نقول الا ما يرضى ربنا ، و انا لفراقك يا ابراهيم لمحزونون . » « 1 » : « چشم اشك مىبارد و دل ، اندوهناك مىشود و نميگوييم جز آنكه پروردگار ما پسندد ، پس فرمود ما از فراق تو اى ابراهيم اندوهناكانيم . » و از اسماء دختر زيد است كه گفت : چون ابراهيم پسر پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - رحلت فرمود ، آن حضرت گريست . تسليت دهنده‌اى به آن حضرت عرض كرد كه تو شايسته‌تر كسى هستى كه خداى تعالى حق او را بزرگ فرموده است . آن حضرت فرمود : تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول ما يسخط الرب ، لو لا انه وعد حق و موعود جامع و ان الآخر تابع للاول لوجدنا عليك يا ابراهيم افضل مما وجدنا و إنّا بك لمحزونون . » : « چشم مىگريد ، دل محزون مىشود و چيزى نمىگوييم كه نه خشنودى خدا در آن باشد ، اگر نه مرگ را وعدهء راست بودى كه مقرّر است همهء نفوس را فرا گيرد و چراغ زندگانى فرو مىبرد ، هر آينه‌اى ابراهيم بر تو غمناك مىشديم زياده از اين كه شده‌ايم ، و ما بر تو غمندگانيم . » و از جابر بن عبد الله انصارى - رضى الله عنه - است كه گفت : پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - دست عبد الرحمن بن عوف را گرفت و بر بالين ابراهيم - عليه السلام - وارد شد و او جان به جان آفرين تسليم مىنمود . او را از زمين بر گرفت و در كنار خود قرار داد و فرمود : « يا بنيّ إنى لا املك لك من الله تعالى شيئا » و ذرفت عيناه ، فقال له عبد الرحمن : يا رسول الله تبكى ، اولم تنه عن البكاء ؟ فقال رسول الله - صلى الله عليه و آله و سلم - : « انما

--> ( 1 ) صحيح البخارى 2 : 105 .